دلتنگی....
نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند
مثل آسماني که امشب مي بارد....
و اينک باران
بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند
و چشمانم را نوازش مي دهد
تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم

نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند
مثل آسماني که امشب مي بارد....
و اينک باران
بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند
و چشمانم را نوازش مي دهد
تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم

عاشقت خواهم ماند
بي آنكه بداني، دوستت خواهم داشت
بي آنكه بگويم، درد دل خواهم كرد
بي هيچ كلامي....
در آغوشت قرار خواهم گرفت
بي هيچ كلامي در آغوشت خواهم ماند
بي هيچ كلامی....
شايد احساسم اينگونه نميرد
پشت شیشه روز وشب دل به بارون می سپارم

من برای گریه هایم چشمه ها روکم می آرم
انتظار با تو بودن منو از پا در می آره
ترس از این دارم که بی تو تا ابد چشام بباره
اگه تا لحظـه مرگم داشـتنت نباشه قـسمت
بي تو با روياي تو عاشق مي مونم تا قـيامت
اگه با هـق هـق تلخم دل آسمون بگـيره
اگه اين قـلب صبورم از غـم عـشقـت بميره
اگه باز آتيش عـشقـت زندگـيمو بسوزونه
از تو جز يه خاطره حتي اگه چيزي نمونه
من بازم عـاشقـت هـستم گر چه بي صدا شکستم

اینجا اسمان ابریست
انجا را نمی دانم
اینجا شده پاییز
انجا را نمی دانم
اینجا فقط رنگ است
انجا را نمی دانم
اینجا دلی تنگ است
انجا را نمی دانم

میتونم تو لحظههاي بيكسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
ميتونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
میتونم از آسمون قصهها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
ميتونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم
میتونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگيمو آبي كنم
ميتونم رو شونههاي مردونت، دردامو با هقهقم خالي كنم
ميتونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
میتونم قصهي ديوونگيمو، توي كوچههاي شهر داد بزنم
ميتونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
ميتونم زير پر ستارهها، واست از ليلي ومجنون بخونم
میتونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
میتونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
ميتونه دستاي تو رو شونههام، خبر از يك شب يلدا رو بده
میتونه بوسهي تو رو گونههام، واسه من نويد فردا روبده
میتونه صداي گرم خندههات، همه قصههامو رؤيايي كنه
ميتونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمو مهتابي كنه
ميتونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
میتونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه
ميتوني توخستگيهاي تنت، به من و شونه ي من تكيه كني
ميتوني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني
ميتونن رازقيياي باغچهمون، تا هميشه بوي دستاتو بدن
ميتونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن
ميتونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه ي عشقت بدونن
بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا
بخونن.................دوست دارم

سلااااااااااااااااااااااام بچه ها خوبین.. ؟ راستی میدونین امروز چه روزیه...؟
خب میگم ولی قول بدین شما هم تبریک بگین
تولد بهترینمه کسی که حاضرم
...
با یه اشارش جونمو فداش کنم
...۱۷سال قبل فرشته ها یکی از بهتریناشونو از دست دادن و سپردنش به من
عشق من تولدت مبارک...چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی
...اینم کیک تولد عشقم...



دلم مي خواهد همه شقايقهاي دنيا را جمع کنم ، ياسهاي سپيد و مريم هاي
خوشبو را دسته کنم و روي تاقچه اتاقم بگذارم ، مي دانم که عاشق گلهایي
چشمهايم را مي بندم و با عطر گلها خاطرات مهربانيت و همه لحظات
زيباي با تو بودن برايم تداعی می شود.
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها
رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از ت
و حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را
با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي
داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست
خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به
اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از
پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که
نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه
عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا
می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون
نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت
خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را
خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و
پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش
را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم
را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم
و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم
زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها
و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم
و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز
فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش
چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و
نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .