تبليغاتX
من و تو قصه یک کهنه کتابیم مگه نه...؟ - تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است....

من و تو قصه یک کهنه کتابیم مگه نه...؟

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است....

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها

رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از ت

و حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را

 با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي

 داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست

 خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به

 اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از

 پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که

 نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه

 عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا

 می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون

 نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت

 خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را

 خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و

 پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش

 را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم

 را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم

 و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم

 زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها

 و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم

 و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز

 فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش

 چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و

نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

نوشته شده در ساعت 18:20 توسط لیدا

درباره

ناوبری
پیوندها

کارت پستال درخواستی
قالبهای کارت پستالی
کارت پستال های درخواستی
دختر خول وضع
پاییز دلم(مدیون اشکهامی اگه فراموشم کنی)
دختر پسرای امروزی
حباب من(نگین جووون)
چکنویس های پر غلط یک جوان
love weblog
شکل تنهایی
مسافرتنها
مهوا جوووون
غریبه
پسری از جنس اقاقیا
سعید جووون
ریحان جوووون
مریم جووون
و اما عشق...
پسری از جهنم..
(((( نیما جوون...هر چی شما بخوای))
ملیکا جووون
سروناز & نگار جووون
پاییز تنهایی
رکسانا جووون
بازنده...
غم و دل...
خورشید دلها
آلونک دوستی
نگارستان *** نگار جووونم***
عکس**عکس**عکس
من عاشق نمیشم..
پسر اکسیژنی از آبادان
آرامشهای کوچولو (آنا جووون)
Crystal love
بلای ماندگار
2khmalkosh
رمان یاسمین
نام خواص میوه جات
آخر عمرم به یادتم
هنوزم سالاری
سهم چه کسی خواهم شد...نگار
موسیقی جاودان
همه چیز در باره باشگاه استقلال

آرشیو
آرشیو تاریخی
اسفند 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387

امکانات

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح قالب: آرام